تبليغاتX
کافه پارادیزو
Read between the lines

خواستم بگم دارم گورمو گم میکنم کانادا

خواستم بگم اون مرد نازنین که تو کما بود هم مرد

خواستم بگم......

مصادیق مطالب ضد امنیت ملی و کوفت و زهرمار رو خوندم... آقا مام که خودمون اصولا قاط زده بودیم دیگه این بار واقعا زدیم به سیم آخر روی خرک نهم !!!

پیغمبری که ازش دم میزنید هم وقتی شرایط اجتماعیش عین روزگار ما تنگ و تاریک شد هجرت کرد... چرا ما نکنیم ؟

پس ما نیز...

خداحافظ

شاید هم چائو

اصلا دیگه مهم نیست...

شهاب جان ببخش !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 20:40  توسط سوفی  | 

من عاقبت از اینجا خواهم رفت !!!

یه جائی که حداقل بشه حتی با خط تلفنی که روی فیبر نوریه به نت وصل شد !

من متنفرم از اینجا

از تحریم

از همه چیزی که هستیم و نیستیم...

 

فعلا چائو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 14:55  توسط سوفی  | 

علی رفت. روز اول سال نو...روز اول نوروز.

حالا هم این مرد نازنین تو کماست... و ما ؟

خب... ریه هائی که با تنفس مصنوعی کار میکنند. قلبی که با ضربان دستگاه میتپه.... و ما ؟

ما منتظر رها شدن این روح و رسیدنش به آرامش ابدی...

روانت شاد...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 20:58  توسط سوفی  | 

لعنت به این مخابرات و فیبر نوری و سپنتا !

ما همچنان نیستیم... حق با شماست موسیو اسکولد !

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 21:48  توسط سوفی  | 

ته سیگارهای خاموش نشده توی زیر سیگاری

سیگارهای تا نیمه کشیده شده

وبلاگی که آپ نمیشه

موبایلی که خاموشه

کتابائی که نخونده مونده...

یعنی من نیستم ... من رفته ام...

خیلی وقته !

لطفا :

از دست من ناراحت نشوید

و

کمی بی خیال این کافه چی سر درگم بشوید.

حتی شما دوست عزیز ...!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 19:37  توسط سوفی  | 

بیام ؟ کجا ؟ تو که دیگه وبلاگ نداری !!! اونجا هم که گفتی کامنت نذارم ...پس چه جوری بهت سر بزنم ؟ بهتر بود بگی نیا ! باشه دیگه نمیام....شاید اینجوری راحت تری !

!!! Az you wish

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 17:51  توسط سوفی  | 

خیلی تلگرافی بی سلام و احوالپرسی میگم :

اول اینکه : داشتم اسباب کشی میکردم به یه خونه اجاره ای اما انگار قسمت چیزیه که حتی اگه فقط مادر بزرگا بهش اعتقاد داشته باشن بازم میتونه سوفی رو دنبال خودش بکشونه. خونه خریدم. تلفن هنوز ندارم. تا بیاد میتونین از شر من راحت باشین.

دوم اینکه: شهاب گفت با اینکه میدونه نیستم هر بار میاد و سر میزنه...خب اینو نوشتم که وقتی میاد یه چیز جدید ببینه...راستی از مهمون نوازیت ممنونم رفیق !

سوم : الان شمالم

چهارم: بهم گفتی برات کامنت نذارم...باشه. ولی درک نکردم چرا....به هر حال هنوزم اونائی رو که توی وبلاگت نوشتی باور نمیکنم و میکنم !!! بابت آنتی ویروس هم باز ممنون !

پنجم : برای میترا که تو کماس دعا کنین...دعا کنین که برگرده ٬ مگه توی یه سال چند نفر رو میشه با تصادف از دست داد ؟ تحملش سخته برام...سخت و تلخ...

ششم : یه ترک بدون شکر بده شهاب... با یه کاپیتان بلک . دلم برای اینجا ٬ مشتریام ٬ دوستام و یه گوشه دنج برای یه فنجون اسپرسو که معمولا برای خودم میریزم و میمونه و سرد میشه و تو هجوم انواع دلنگرانی ها از یاد میره تنگ شده... دارم سعی میکنم زودتر برگردم...

 

دوستون دارم

فعلا... چائو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 18:16  توسط سوفی  | 

خوابم نمیبره. بازم درد داره باهام کل کل میکنه و منم خوشم میاد لجبازی کنم باهاش. شاید هم با خودم. نمیدونم... میام کاری کرده باشم که مفید باشه. میخوام این پی سی رو دیگه جدن جمع و جور کنم که میبینم  status روشنه... شک میکنم...امتحان میکنم...نه جدی جدی اینترنته وصله ها !!!

هنوز نمیدونم این سرویس دهنده ما سپنتا مینوئه یا انگره مینو !!! ولی هرچی هست ٬ دمش گرم... امشب اومد به دادم رسید که این لحظه ها راحت تر بگذره...

خسته ام...از ترجمه ٬ از تجارت عسل که هنوز نمیدونم دم خروس رو باور کنم یا قسم حضرت عباس رو...بالاخره کیلوئی چند ؟ عسل دالاهو هفده تا بیست هزار تومن ؟ اون بابائی که عسل رو کیلوئی ۵۰ هزار میفروشه ٬ عسلش مگه مال کجاس ؟ به کی میفروشه ؟  پس خریدار ها کجان ؟ اقتصادی که توش همه فروشنده هستن ٬ محکوم به نابودیه٬ LC باز کردن که کاری نداره.خوبه اصلا بزنم تو کار گشایش LC !!! ٬ خسته ام از ایران خودرو که در حال ورشکستگی هم دست از پرروئی ورنمیداره و قیمت محصولات بنجلش رو افزایش میده و آرزوی گراند ویتارا رو تا سال دیگه باز به دل من میذاره. خسته ام از پست های مینیمال و آدمائی که ادای روشنفکرا رو در میارن. خسته ام از چیزائی که فهمیده نمیشن ولی همه الکی کله هاشونو تکون میدن که یعنی بععععله...ما فهمیدیم !خسته ام از خودم که هی نق میزنم...

ظرفیت...یعنی همونی که توی من ته کشیده...همونی که من ندارم...

وبگردی و وب نویسی اینجا گاهی جز ادا در آوردن چیزی نداره. کاش شهاب اینجا رو باز نگه نداشته بود تا این وسوسه اومدن و تنها نشستن کنار یه پنجره غبار گرفته و خوردن یه قهوه دم نکشیده از سر بی حوصلگی ٬ ته مونده رسوب کرده لجن های روحم رو قلقلک نمیداد.

 شاید اون وقت به جای اینجا میرفتم توی آشپزخونه و یه قهوه فوری نستله رو با شیر غلیظ شده که ایضا نستله باشه قاطی میکردم و بی خیال مزه گندش ٬ ادا در میاوردم که آره... من حالم خوبه... شما چطورین ؟

*انگار هنوز قسمت نشده شما از شر من یا من از شر خودم راحت بشم...

... به زودی !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 3:47  توسط سوفی  | 

السلام !

اول اینکه قرار بود ای دی اس ال ما از اول شهریور پوکونده بشه ! که سپنتا - که سرویس دهنده ما باشه - زودتر این کارو کرد که حال ما رو بگیره. در حین چت با یه رفیق شفیق بودیم که دیدیم PM ما به اون نمیرسه و بالعکس ! یهو دوزاری dropped که چراغ status خاموشه و الباقی قضایا !!!

دوم اینکه اگه الان میبینید درخدمتتون هستم مال اینه که بی توجه به داد و بیداد و فریاد و جیغ زدن های برادر گرامی لپ تاپش رو کش رفته و به محیطی با امکانات کانکت وایرلس اومده و حال مینمائیم.

سوم اینکه اگه ما رو تا نیمه های شهریور رویت ننمودید ، مال اینه که اینترنت موقوف شده ایم تا در خانه جدید جای گرفته و به حضورتون شرفیاب بشیم...در ضمن ، اینا به منزله تعطیلی کافه نیست و شما هر موقع که دوست داشته باشید میتونین بیاین اینجا هرچی خواستین بزنین تو رگ ! حتی در ایام ماه مبارک رمضان هم بدون رعایت موازین شرعی !!! اینجا بیست و چهار ساعته بازه ، به خصوص از سحر تا افطار !!!

چهارم اینکه شاید پا داد و لپ تاپ هرکسی رو که شد دزدیدم و بهتون سر زدم... خواستم هشدار بدم مواظب لپ تاپ خود باشید...

Last but not least : به نیت دوستان یه تفأل زدم به حافظ

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند / چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند... ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ / که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند.

والسلام !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 20:1  توسط سوفی  | 

نمیدونم چند وقته سیگار نکشیدم

دیگه حسابش از دستم در رفته. ولی میدونم از اون لحظه که به مهندس قول دادم ٬ دیگه نکشیدم. ولی الان دلم یه کاپیتان بلک میخواد. دارک کریما...گاهی ‌Bitter یا sweet جواب میده...ولی الان فقط همون که گفتم....فقط  dark creama...

خسته ام

از این همه داروهای رنگ و و ارنگ... از این روزای گرم تابستون...از این امرداد بی پایان...

من از مرداد متنفرم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 20:13  توسط سوفی  |